"در یك مجلس بسیار مفصل عروسی در سانفرانسیسكو، مرد غریبهای رو به مرد بسیار خوش لباسی میكند كه او را داماد میپندارد. میگوید: «شما داماد خوشبخت هستید، نه؟» مرد جوان پاسخ داد: «نه آقا. من در مرحلۀ مقدماتی از بازی خارج شدم.»"
"خانم هنرپیشۀ زیبا، فردای عروسیاش در حالی كه سگ كوچكی روی زانو دارد، سر میز صبحانه نشسته است. شوهرش وارد میشود. زن میپرسد: «خودت را شستهای؟» – «بله عزیزم.» – «اصلاح كردهای؟» – «بله عزیزم.» – «مسواك زدهای؟» – «بله عزیزم.» زن، سگ را به طرف مرد میگیرد و میگوید: «پس حالا اجازه داری این را ببوسی.»"
"ماكس لبیرمان، نقاش مشهور برلینی دختری داشت كه او را تا حد پرستش دوست داشت. وقتی از او پرسیدند كه آیا زمانی دست دخترش را در دست مرد دیگری میگذارد یا نه، جواب داد: «من از همین حالا از آن مرد نفرت دارم!» ولی ما میدانیم، سگهایی كه پارس میكنند، گاز نمیگیرند. بعدها شنیده شد كه لیبرمان به دامادش یاد میداده است كه چگونه باید در مقابل نیرنگهای زنانه از خود محافظت كند."